دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386
سنگ ها دل تنگند
----------------------------------------------
دنگ دنگ
می خورد شیشه به سنگ
چه کسی دست درازی به تن شیشه ی مجنون کرده است ؟
سنگ ها
سنگ هائی که فقط رسم ریاضت دانند
سنگ ها !
به چه می اندیشید ؟
امروز ، کف آبی که فقط شعله ی خورشید درونش پیداست
فردا ، دست یک کودک کمرو لب رود
که به جز یک تلپ ساده نمی خواهد هیچ
روز دیگر اما ، شیشه ی خانه ی یک بچه یتیم
که برای خنکای دل خود دست به دامان خدایش شده است
سنگ ها ، به چه می اندیشند ؟
به سقوطی که ز قلب نگرانی پرتاب
و فقط جمجمه ی بسته ی سرباز یهودی شکند ؟
سنگ ها ، سفت و سخت
نرم تر از دل انسان لجوج
سنگها سنگ ها سنگ ها
دنگ دنگ و دنگ دنگ
می خورد شیشه به سنگ
سنگ ها زیر هجوم شیشه ها تاب ندارند ولی
به امید روشنائی سنگند
سنگ ها دل تنگند
سنگ ها
سنگ هائی که فقط رسم ریاضت دانند...
<< حسرت >>
دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386
معجزات امام زمان ( ع ) در جمکران
دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386
لیست داستان ها
"جان بلا نکارد" از روي نيکمت برخاست . لباس ارتشي اش را مرتب کرد وبه تماشي انبوه جمعيت که راه خود را از ميان ايستگاه بزرگ مرکزي پيش مي گرفتند مشغول شد. او به دنبال دختري مي گشت که ...
حکایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه :
داستانی فوق العاده از مصطفی مستور ...
لئوناردو داوینچی هنگام کشیدن تابلوی شام آ خر دچار مشکل بزرگی شد ...
زمانهای قدیم وقتی هنوز راه بشر به زمین باز نشده بود فضیلتها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند.
ذکاوت! گفت :...
روزي مردي خواب عجيبي ديد، اون ديد كه پيش فرشته هاست...
فردي از پروردگار درخواست نمود تا به او بهشت و جهنم را ...
5 داستان پند آموز
خانم« تامپسون» معلم کلاس پنجم ابتدايي در اولين روز مدرسه مقابل دانش آموزان ايستاد ...
پادشاهی که در یک کشور بزرگ را حکومت می کرد ، باز هم از زندگی خود راضی نبود . اما خود نیز علت را نمی دانست . روزی پادشاه در کاخ امپراتوری قدم می زد ...
مردي با اسب و سگش در جادهاي راه ميرفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقهاي فرود آمد ...
يك كوهنورد مي خواست از بلندترين كوه ها بالا برود او پس از سال ها آماده سازي، ماجراجويي خود را آغاز كرد ولي ...
استاد دانشگاه با این سوال شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند
آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟ ...
سارا هشت ساله بود که از صحبت پدرمادرش فهميد برادر کوچکش سخت مريض است و پولي هم براي مداواي آن ندارند ...
از بهترین های صادق هدایت
مردی دیر وقت ، خسته و عصبانی از سر کار به خانه باز گشت ... ( داستانی تاثیر گذار )
وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي کرد ...
پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386
حتما دانلود کنید
آهنگ جدید گروه فارز به همراه اندی و کوروس به نام نیلوفر
چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386
شفاى مفلوج و سفارش به دعاى فرج
يكى از خدمه جمكران مى گويد:
«يك روز قبل از عاشوراى حسينى در مسجد جمكران مشغول قدم زدن بودم. مسجد بسيار خلوت بود. ناگهان متوجه مردى شدم كه بسيار هيجان زده بود و به هر يك از خدّام كه مى رسيد، آنها را بغل مى كرد و مى بوسيد. جلو رفتم تا جريان را جويا شوم، امّا همين كه به او رسيدم مرا نيز در آغوش كشيد; مى بوسيد و اشك مى ريخت. وقتى جريان را از او پرسيدم، گفت: چند وقت قبل با اتومبيل تصادف كردم و فلج شدم. پاهايم از كار افتاد. هر شب به خدا و ائمه معصومين(عليهم السلام) متوسل مى شدم. امروز، همراه خانواده ام به مسجد آمدم. از ظهر به بعد حال خوشى داشتم; به آقا امام زمان(عليه السلام) متوسل بودم و از ايشان تقاضاى شفا مى كردم. نيم ساعت پيش، ناگهان متوجه شدم كه مسجد، نورى عجيب و بوى خوشى دارد. به اطراف نگاه كردم و ديدم كه مولا اميرالمؤمنين، امام حسين، قمر بنى هاشم و امام زمان(عليهم السلام) در مسجد حضور دارند. با ديدن آنها دست و پاى خود را گم كردم. و نمى دانستم چه كنم كه امام زمان(عليه السلام) به من نگاه كرد و همان لحظه لطف ايشان شامل حالم شد و به من فرمود: شما خوب شديد! برويد و به ديگران بگوييد كه براى فرج من دعا كنند كه ظهور ان شاءاللّه نزديك است. بعد ادامه داد: امشب عزادارى خوب و مفصلى در اين جا برقرار مى شود كه ما هم حضور داريم».
خادم مى گويد: «مردِ شفا گرفته يك انگشترى طلا به دفتر داد و با خوشحالى رفت. مسجد خلوت بود. آخر شب، هيأتى از تبريز به جمكران آمد و به عزادارى و نوحه خوانى پرداختند. مجلس بسيار با حال و سوزناك بود. من همان لحظه به ياد حرف آن مرد افتادم».
چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386
راهکارهائی برای بهتر بودن
مدیریت خود
« دانش شخص آغاز اصلاح شخص است»

ادامه ی مطلب رو بخون ارزشش رو داره ...
جمعه هفتم اردیبهشت 1386
دوست یابی
----------------------------------------------
مدیریت دوستان
« یک دوست هدیه ای است که شما به خود می دهید»
راههائی برای یافتن و حفظ یک دوست خوب

ادامه ی مطلب رو بخون ارزشش رو داره ...
دوشنبه سوم اردیبهشت 1386
شفاى مسموم در حال مرگ
جوان مى گويد:
«به دليل مسموميّت، چند روزى در بيمارستان نمازى شيراز بى هوش بودم. پزشكان از مداواى من قطع اميد كرده بودند. برادرم كه در آن لحظات كنار تخت من بود، مى گفت: ديدم كه خط صافى روى صفحه اى كه نوار قلب را نشان مى داد، ظاهر شد.
او گريه مى كند و خود را روى من مى اندازد. دكترها او را از اتاق بيرون مى برند و دستگاه ها را از بدن من جمع مى كنند. آنها مى خواستند جنازه ام را تحويل دهند كه ناگهان آثار حيات در من ظاهر مى شود: قلبم شروع به كار مى كند و فشار خون از 3 به 10 مى رسد. پزشكان سريعاً مرا براى دياليز و تصفيه خون به بيمارستان سعدى و صحرايى مى برند. عقيده پزشكان بر اين بود كه اگر دياليز هم مى شدم، باز هم معلوم نبود كه زنده بمانم، اما من زنده شدم.
عمه ام كه زن مؤمن و با تقوايى است و هميشه ائمه معصومين(عليهم السلام)را در خواب مى بيند و 79 سال هم سن دارد، موقعى كه حال من خيلى بد بود و خبر مردن مرا برايش برده بودند، همان شب در خواب امام زمان(عليه السلام)را مى بيند كه حضرت فرموده بودند: نترسيد و ناراحت نباشيد كه ما شفاى جوان شما را از خدا خواسته ايم. خدا جوان شما را شفا خواهد داد.
عمه ام از خواب بيدار مى شود و بوى عطر آقا را استشمام مى كند و به افراد فاميل خبر شفاىِ مرا مى دهد. ابتدا همه او را مسخره مى كنند، ولى بالاخره معجزه به وقوع مى پيوندد. من نيز بعد از اين معجزه براى قدردانى به مسجد جمكران مشرف شدم».
شنبه یکم اردیبهشت 1386
آموخته ام که ...
----------------------------------------------
آموختهام ... که بهترين کلاس درس دنيا، کلاسي است که زير پاي پيرترين فرد دنياست.
آموختهام ... که وقتي عاشقيد، عشق شما در ظاهر نيز نمايان ميشود.
آموختهام ... که تنها کسي که مرا در زندگي شاد ميکند کسي است که به من مي گويد: تو مرا شاد کردي.
آموختهام ... که داشتن کودکي که در آغوش شما به خواب رفته، زيباترين حسي است که در دنيا وجود دارد.
آموختهام ... که مهربان بودن، بسيار مهمتر از درست بودن است.
آموختهام ... که هرگز نبايد به هديهاي از طرف کودکي، نه گفت.
آموختهام ... که هميشه براي کسي که به هيچ عنوان قادر به کمک کردنش نيستم دعا کنم.
آموختهام ... که مهم نيست که زندگي تا چه حد از شما جدي بودن را انتظار دارد، همه ما احتياج به دوستي داريم که لحظه اي با وي به دور از جدي بودن باشيم.
آموختهام ... که گاهي تمام چيزهايي که يک نفر مي خواهد، فقط دستي است براي گرفتن دست او، و قلبي است براي فهميدن وي.
آموختهام ... که راه رفتن کنار پدرم در يک شب تابستاني در کودکي، شگفت انگيزترين چيز در بزرگسالي است.
آموختهام ... که زندگي مثل يک دستمال لوله اي است، هر چه به انتهايش نزديکتر مي شويم سريعتر حرکت مي کند.
آموختهام ... که پول شخصيت نمي خرد.
آموختهام ... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگي را تماشايي ميکند.
آموختهام ... که خداوند همه چيز را در يک روز نيافريد. پس چه چيز باعث شد که من بينديشم ميتوانم همه چيز را در يک روز به دست بياورم.
آموختهام ... که چشم پوشي از حقايق، آنها را تغيير نمي دهد.
آموختهام ... که اين عشق است که زخمها را شفا مي دهد نه زمان.
آموختهام ... که وقتي با کسي روبرو مي شويم انتظار لبخندي جدي از سوي ما را دارد.
آموختهام ... که هيچ کس در نظر ما کامل نيست تا زماني که عاشق بشويم.
آموختهام ... که زندگي دشوار است، اما من از او سخت ترم.
آموختهام ... که فرصتها هيچ گاه از بين نميروند، بلکه شخص ديگري فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد.
آموختهام ... که آرزويم اين است که قبل از مرگ مادرم يکبار به او بيشتر بگويم دوستش دارم.
آموختهام ... که لبخند ارزانترين راهي است که مي شود با آن، نگاه را وسعت داد.
آموختهام ... که نمي توانم احساسم را انتخاب کنم، اما مي توانم نحوه برخورد با آنرا انتخاب کنم.
آموختهام ... که همه مي خواهند روي قله کوه زندگي کنند، اما تمام شادي ها و پيشرفتها وقتي رخ مي دهد که در حال بالا رفتن از کوه هستيد.
آموختهام ... که بهترين موقعيت براي نصيحت در دو زمان است: وقتي که از شما خواسته مي شود، و زماني که درس زندگي دادن فرا مي رسد.
آموختهام ... که کوتاهترين زماني که من مجبور به کار هستم، بيشترين کارها و وظايف را بايد انجام دهم.
اندی رونی
شنبه یکم اردیبهشت 1386
ترس ... خدا
----------------------------------------------
تاریک تاریک بود
ساعت : نیمه شب
از او خداحافظی کردم
فکر می کردم دیگر بزرگ شده ام
نمی دانستم تاریکی سن نمی شناسد
ترسیدم ، ولی ادامه دادم
به پشت سرم نگاهی انداختم
امن و امان
ترس رفت ؟
باز هم ترسیدم
به خودم گفتم : خدا ، آره خدا
...بسم الله الرحمن الرح
نوری از دور پیدا شد
به چراغ روشن خانه یمان نزدیک می شدم
قدم هایم در خیرگی به روشنائی معنی شد
امید ترس را از من گرفت
اما
خدا دیگر در یادم نبود
<< حسرت >>
شنبه یکم اردیبهشت 1386
هدف خلقت
----------------------------------------------
...و خدا تنها بود
آسمان بود ، زمین بود ، زمان بود ، جهان بود ، فرشته ها بودند
ولی خدا تنها بود
انسان را خلق کرد
انسان را دوست داشت
انسان را برای خودش می دانست ، معشوقه اش
به جهان گفت : سجده کن بر معشوق من
جهان سجده کرد بر امر جهان ساز
ولی ابلیس نه...
ابلیس عشق خدا را می خواست ، به انسان نوپا حسادت ورزید
انسان به امر خالق در بهشت زندگی کرد
ولی عاشق خدا نبود
عاشق نفس خود بود
خدا عشق یک طرفه نمی خواست
تقدیر را در سقوط انسان به خاک قرار داد
انسان بهشتی ، زمینی شد
انسان روی زمین خدا را از یاد برد
خدا نایبی برای انسان فرستاد تا از فکر معشوقش بیرون نرود
آن نایب ، غم بود
غم با انسان بود تا خدا را فراموش نکند
هرگاه فراموشی به سراغش آمد ابلیس ظاهر شد
انسان از غم خسته شد
به خدا گفت نجاتم بده
خدا غم را از انسان گرفت
و انسان عاشق خدا شد
دیگر عشق خدا یک طرفه نبود
خدا معشوقه ی معشوقش شده بود
ابلیس مرد ، غم مرد
به زمین هم نیازی نبود
خدا به انسان بهشت را پیشنهاد کرد
اما انسان بهشت را نپذیرفت
انسان عاشقش را می خواست ؛ چون عاشقش بود .
<< حسرت >>
